ساعت از یازده شب گذشته و من به همراه دوستم مجید، بالاتر از میدان ونک ایستاده ایم و منتظریم تا از انبوه ماشین‌های عبوری یکی مسافر کش باشد، یا اینکه احیاناً یکی در آن سرما دلش بسوزد و سوارمان کند، هدف باغ فردوس، کمی بالاتر از پارک‌وی است. قرار است ساعت ۱۲ آنجا باشیم و فیلم «جدایی نادر از سیمین» را در سانس فوق العاده و البته بدون بلیط(!) تماشا کنیم.

علی رغم اینکه پایین تر از میدان ونک در مقایسه با شلوغی روز، بسیار بسیار خلوت است، اما در بالای میدان به طرز مشکوکی بار ترافیکی سنگینی به وجود آمده است.

هوا سرد است و انتظار طبعاً سخت. سرمای هوا و نبود مسافر‌کش و نهایتاً کنجکاوی سبب شد تا در صدد فهمیدن علت آن ترافیک نامانوس برآییم. کار سختی نبود، کمی بالاتر رفتیم و دیدیم که به فاصله حدوداً ۳۰۰ یا ۴۰۰ متری از میدان یک پست ایست بازرسی برقرار است. به نظر می رسید که افراد بازرسی کننده از نیروهای ناجا نباشند. حدوداً بیش از نیمی از اتومبیل ها را کنار کشیده و کاملاً می گشتند، به دلیل زمانبر بودن پروسه بازرسی، ترافیک نیمه سنگینی قبل از محل استقرار آنها به وجود آمده بود.

پس از فهمیدن علت ترافیک، به جای اولیه خود برگشتیم و مجدداً منتظر ماشین شدیم. پس از مدت زمان کوتاهی یک اتوبوس سر رسید، متاسفانه به قدری شلوغ بود که علی‌رغم توقف خارج از ایستگاه و نوعدوستانه راننده و سرمای استخوانسوز هوا، از خیرش گذشتیم و سوار نشدیم. دقیقاً در زمانی که اتوبوس به هوای سوار کردن ما و یکی دو نفر دیگر توقف کرده و میدان دید نیروهای ایست و بازرسی را مسدود کرده بود، یک سواری پراید به طوری که توسط نیروهای گشت دیده نشود، پشت سر اتوبوس یعنی دقیقاً در پیش پای ما دو نفر توقف کرد، داخل ماشین از مکان استراتژیک ما کاملاً قابل رویت بود. سرنشین‌ها دو جوانک بودند، در تاریکی شب چندان قابل تشخیص نبود اما انگار تازه پشت لبشان سبز شده بود، حدوداً ۱۷-۱۸ ساله به نظر می رسیدند. ظاهری متداول و مطابق سلیقه جوانهای امروزی داشتند، یک آهنگ «اجغ وجغ» هم با صدای بلند از باندهای ماشینشان در حال پخش بود.

پس از اینکه پشت خاکریز اتوبوس شرکت واحد پناه گرفتند، در اولین حرکت، به صورت ضربتی صدای ضبط را تا حد خفگی کم کردند، استرس و دلواپسی را به خوبی می شد از چشمانشان خواند، کمی با هم صحبت کردند، معلوم بود ایست بازرسی را دیده اند و ایستاده اند. اتوبوس راه افتاد و حصار استتارشان از بین رفت. پس از کمی صحبت و چاره‌جویی، چشمان راننده جرقه ای زد، انگار که راه چاره‌ای یافته باشد، به ناگهان –لابد همچون پروفسور بالتازار و «یافتم!»گویان- داشتبورد را باز کرد و به سرعت یک تسبیح از آنجا برداشت و به دست کنار دستی خودش داد و در میان خنده‌های ناشی از بهت و حیرت ما ماشین را روی دنده گذاشت و حرکت کرد.

آنها رفتند و ما خیلی به آنها خندیدیم، شاید یک واکنش عصبی بود، نمی دانم، شاید هم از حیث اینکه نمی دانستیم چه باید بکنیم دم‌دستی ترین گزینه را انتخاب کرده و به خندیدن مشغول شده بودیم. دلیل خنده را واقعاً نمی دانم اما این ماجرا هر چه بود، خنده دار نبود.

همین! داستان تمام شد. دنبال پیام اخلاقی و اجتماعی در این ماجرا نگردید. اگر منتظرید این قضیه را ببندم به برخی وقایع و تجربیات دیگر و مجموعه آنان را مثلاً به نفاق پروری و متزور بار آوردن آدمها ربط بدهم، کور خوانده اید، عمراً اگر چنین کاری کنم، اگر دوست دارید خودتان قضاوت کرده و نتیجه گیری کنید که در خانه اگر کس است، یک حرف بس است!