در سحرگاه یک روز بهاری که دیشبش باران باریده بود و صبحش نسیم خنکی با بوی نا، از درِ بازِ تراس تو می‌آمد، پدرم را از دست دادم. ساعت حدود 5 صبح بود، خبر، سِری مخابره شده بود و من حداقل تا دو ساعت نباید به کسی می‌گفتم.

نباید گریه می‌کردم، نباید واکنش نشان می‌دادم و از همه اینها بدتر باید به مادر صبحانه می‌دادم تا برای ماراتن نفسگیرِ پیشِ رو جان داشته باشد. این کار مستلزم این بود که خودم هم همراهش چند لقمه‌ای بخورم تا شک نکند، خوردم! مزه واقعی زهرمار را آن روز حس کردم، بقیه کارهایی که گفته بودند را هم کردم... فشار قبر در آن دو ساعت روی شانه‌ام بود، یا شاید هم بدتر، الان اما نمی‌خواهم مرثیه بخوانم، نقلِ دیگری است؛ قرار بود شب آخر پیشش باشم ولی نشد؛ همین شد یک حسرت. شب ماقبل آخر که بیمارستان بودم، یک لحظه پلک روی هم نگذاشت، پابه‌پایش بیدار بودم تا دم‌دمای صبح، آخرش ولی کمی خوابم برد؛ همان نیم‌ساعت شد حسرت. سه چهار روز مانده به آخر، جلوی همه اقوام که به ملاقاتش آمده بودند، چیزی در موردم گفت که به من برخورد، کمی برایش قیافه گرفتم؛ شد حسرت. همیشه دوست داشت ماه‌محرم‌ها همراهش بروم هیات، من ولی آن آخری‌ها دیگر نمی‌رفتم؛ شد حسرت. اختلاف نظر کوچکی در مورد بعضی مسائل اعتقادی داشتیم که حتی الان هم معتقدم حق با من بود؛ همان مخالفت‌های مودبانه ولی شد حسرت، حسرت پشت حسرت.

هزار بار تا حالا مجلس خواستگاری بدون پدر را تصور کرده‌ام و حالم بده شده. هر بار که عروسی کسی رفته‌ام، لحظه‌ای که داماد وارد سالن شده و دست پدرش را بوسیده، نفسم را بند آورده. هر بار تجدید داروهای ضدافسردگی مادر، مثل شکستن یک استخوان مهم در ستون فقرات، در گوشم صدا کرده. می‌دانید، بعضی «از دست دادن»ها مسیر زندگی آدم را عوض می‌کند. نقل این نیست که تو مته به خشخاش بگذاری و نخواهی فراموش کنی، یا بتوانی کاری بکنی و نکنی، یا بتوانی با بقیه «هست‌»هایت، جای آن «نیست» را پر کنی، نه؛ اصلا دست تو نیست. یک گوشه از زندگی‌ات، از وجودت، خلأ درست می‌شود که با هیچ چیز پرشدنی نیست. ربطی به نگاه و سلوک تو هم ندارد، هزار سال هم که بگذرد، آن خلأ سر جای خودش هست. پر که نمی‌شود هیچ، کهنه و فراموش هم نمی‌شود. به وقتش هم در حد برج‌های تجارت جهانی، آوار می‌شود روی سر خودت و زندگی‌ات.