پیش درآمد: حسن عباسی-ملقب به کسینجر اسلام!- در جدیدترین اظهارات خود، ملاصدرا، فلسفه صدرایی و به طور کلی فلسفه و عرفان را هدف حملات شدید خود قرارداده، در خبرها دیدم که این مسئله واکنش‌هایی را در میان حوزه‌نشینان به دنبال داشته است، ناخودآگاه یاد جشنواره فیلم فجر سال ۸۹ افتادم که ایشان به عنوان یکی از داوران معرفی شده بود و همه، خصوصاً اصحاب رسانه، از این انتخاب بر آشفته بودند.

همان موقع یادداشتی با موضوع فرعی ایشان- یعنی حسن عباسی- و موضوع اصلی «همه‌چیزدانی و همه‌چیزگویی» ایرانی‌ها نوشته بودم، بازخوانی این یادداشت را بی‌مناسبت با جنجال اخیر ندیدم…

پ.ن: پدربزرگم که از مغازه بقالی‌ش در ابتدای این یادداشت صحبت کرده‌ام، سال گذشته به رحمت خدا رفت.

پیرمرد دهاتی و کسینجر اسلام

در دفاع از حسن عباسی!

پرده اول

 می‌گفتند و با حرارت تحلیل می‌کردند. اشتباهات استراتژیک اوباما را یک به یک برملا می‌کردند و آنها را به توفیق جمهوریخواهان در انتخابات کنگره ربط می‌دادند و در ادامه این همه را به خاورمیانه وصل می کردند. با در کنار هم گذاردن گزاره های محیرالعقول، به نتایج جذابی می رسیدند. چانه هایشان گرم شده بود، هر از چند گاه، از فلاسک چای کنار دستشان، استکان های خود را پر می کردند و پس از نوشیدن چای، با حرارت و شعف بیشتری به بحث ادامه می دادند.
از سیاست خارجه گرفته تا امور بین الملل، سیاست داخله، اداره کشور و … را به باد انتقاد گرفته بودند و همه چیز و همه کس را به شدیدترین وجه ممکن می کوبیدند.  بعضاً حتی فحاشی را هم چاشنی کار می کردند تا عمق کلام را بیشتر کنند و بر نفوذ آن بیفزایند. باور کردنی نبود، آنچه از آن همه فلسفه بافی و نظریه پردازی می دیدم، توسط دو مرد سالخورده روستایی در کنج بقالی کوچک پدر بزرگم در حال اتفاق افتادن بود. دو پیرمردی که در خوشبینانه ترین حالت ممکن، میزان تحصیلاتشان از حد خواندن و نوشتن فراتر نمی رفت.
تا پیش از آن سفر کوتاه به روستای پدری، ساده لوحانه تصور می کردم که این آفت «همه‌چیزدانی و همه‌چیزگویی» مختص شهرنشینان است. فارغ از میزان صحت تحلیل ها و گزاره های مطروحه – که انصافا در بخش خیلی کوچکی از آنها رنگ هایی از واقعیت هم می شد یافت- نفس عمل دو پیرمرد، آدمی را متحیر می کرد.

پرده دوم

چندی پیش اسامی هیئت داوران جشنواره فیلم فجر رسانه‌ای شد و وجود نام برخی از افراد در لیست اعلام شده، افکار عمومی را به حیرت و واکنش واداشت.
مطالب انتقادی بسیاری در روزنامه ها و سایت ها منتشر شد و ترکیب معرفی شده از زوایای مختلف مورد نقادی قرار گرفت. از پررنگ بودن حضور افراد متمایل به دولت گرفته تا شناخته شده نبودن افراد انتخاب شده در عرصه سینما موضوعاتی بودند که کراراً در نقد ها مطرح می شدند.
آنچه که بیش از نکات دیگر در نقدهای منتشره حضور چشمگیری داشت، اعتراض به حضور فردی در لیست داوران بود که چندان سابقه سینمایی روشنی نداشت. حسن عباسی -که خود را «کیسینجر» اسلام می‌داند- گرچه در نقد نویسی سبک خاص خودش را داشت و در روش منحصر به فرد خود، معمولا با ربط دادن چیزهای عجیب و غریب، نقدهای سینمایی عجیب تری خلق می کرد ،ا ما به زعم صاحب نظران حوزه سینما هرگز از منتقدان برجسته سینما به شمار نمی آمد. خیلی ها معتقد بودند نامبرده به رغم داشتن توانایی اظهار نظر در اکثریت علوم و فنون شناخته شده در عالم بشریت، در هیچ کدام از حوزه ها تخصص کافی ندارد.
این مسئله به شدت مورد تاکید منتقدان قرار گرفت. برخی از نقدها که طبعا در رسانه های رسمی جایگاهی نداشتند، لحن پرخاشگرانه و تندتری نیز داشتند و انتخاب کنندگان را به دلیل آنچه که قشری‌گری و سطحی‌نگری نامیده می شد، مورد نوازش قرار دادند. اما در میان این هیاهو و همهمه نکاتی در این میان مغفول ماند.

پرده سوم

پیش از آنکه حضور برخی افراد در میان داوران جشنواره فیلم فجر را به داستان پیرمردهای بقالی پدر بزرگ ربط بدهم باید بگویم که انگلیسی‌ها اصطلاحی دارند که در توصیف گونه خاصی از انسان‌ها به کار می برند. « Jack of all trades but master of none». این اصطلاح را در توصیف افرادی به کار می‌برند که در اکثر زمینه ها اندک معلوماتی دارند، اما در هیچ کدام از آنها متخصص و صاحب نظر نیستند. با این توضیح می‌توان نتیجه گرفت که این قبیل افراد در جوامع غربی هم وجود دارند که برای توصیفشان اصطلاحی اختراع کرده‌اند، منتهی کیست نداند که حدیث افرادی که در هر زمینه اندک اطلاعاتی دارند و در هیچ کدام متخصص و صاحب نظر نیستند، در کشور ما بسی بغرنج تر است. اینجا خیلی از افراد علی رغم اینکه در خیلی از زمینه ها همان اندک اطلاعات را هم ندارند، به شدت احساس  تخصص می کنند و در اظهار نظر حد و مرزی برای خود قائل نیستند.
مطبوعاتی‌ها و منتقدینی که ترکیب هیئت داوران جشنواره فیلم فجر را بر نتابیدند و نقدهای آتشین خود را روانه رسانه ها کرده و با صدای بلند آرزو کردند که «کاش هر کس جای خود می نشست»، کافی است کمی چشمان خود را بازتر کنند. آن کس که بیش از دیگران سیبل انتقادات شده، اولین ایرانی نیست که همه چیز می داند! قطعا آخرین هم نخواهد بود.
امثال او در جامعه کم نیستند. کیسینجر که سهل است، هزاران هزار سارتر، کامو، فوکو، هیوم، اسپینوزا و… در اطراف هر کدام از ما هست، تنها کافی است که چشمان خود را باز کنیم و خوب اطرافیانمان را ببینیم. مگر کمند کسانی که در کوی و برزن، شب و نیمه شب مثل همان دو پیرمرد اول قصه، از روابط عاطفی و سکس گرفته تا عرفان، روانشناسی و سیاست را مورد واکاوی قرار داده و در باب آنها حکم صادر می‌کنند. آنچنان پرحرارت و با اعتماد به نفس هم این کار را می کنند که هر کس نداند، فکر می‌کند با یک پروفسور تمام عیار در زمینه مورد بحث مواجه است.
اگر صادق باشیم، این «خودکارشناس‌بینی» و «خودخفن‌انگاری» دامن خیلی از خودمان را هم گرفته است. اگر کمی فکر کنیم، حتما به یاد می آوریم که بارها نقش یک کارشناس بالفطره را در زمینه‌ای که هیچ دانش و تخصصی در آن نداریم ایفا کرده ایم. به هنگام مواجهه با دوستی که مشکلات خانوادگی دارد، در قامت یک روانشناس خبره ظاهر شده‌ایم و در قبال فردی که با همسایه خود درگیر شده، نقش یک مشاور حقوقی قهار را بازی کرده‌ایم.
به این و آن گیر ندهیم که چرا در هر زمینه‌ای اظهار نظر می کنند. به آن یکی دیگران هم گیر ندهیم که چرا آنان را برای اظهار نظر و قضاوت انتخاب کرده‌اند. بدون شک تمام کسانی که از طریق همین «آسمان به ریسمان بافی» شهرتی به هم زده‌اند و تریبون‌ها یافته‌اند و در باب همه چیز اظهار فضل می کنند، عصاره جامعه ایرانی‌‍‌اند. تنها فرقشان شاید این باشد که آنها احتمالاً نسخه تکامل یافته تری از این «همه‌چیزدان»های کوی و برزنند و لابد به همین دلیل است که توانسته اند مدارج ترقی را بیش از دیگران طی کنند، وگرنه در اصل عمل همه باهم مشترکیم.
بپذیریم که مشکل آنها نیستند، حتی شاید مشکل انتخاب کنندگان بد‌سلیقه هم نباشند. مشکل خیلی ریشه ای تر است، مشکل این اپیدمی فرهنگی است که اکثریت ما دچار آنیم. هر کدام از ما اگر آب بیابیم، شاید از دیگران هم شناگرتر باشیم.
این آفت همه‌چیزدانی در طول تاریخ کم هزینه برای ما ایجاد نکرده است. اگر نیک بنگرید، کسی که تصور می‌کند همه چیز می‌داند، دیگر به تخصص و متخصص بهایی نمی‌دهد. کسی که در همه زمینه ها صاحب نظر است، دیگر مشورت پذیر نمی‌تواند باشد. استبداد رای سرنوشت محتوم همه چیز دانی است. کسی که خود را کارشناس ارشد همه رشته‌ها می‌داند، جز بله قربان گویان، فرصت حضور در کنارش را نمی یابند. این روحیه، دشمن کار جمعی است.

این روحیه سلسله مراتب را به هم می زند، بازیکن به اجتهاد خودش عمل می‌کند و توصیه های مربی را به کناری می‌نهد، دانشجو خود را فراتر از استاد می‌بیند، طلبه اجازه جسارت به ساحت مرجع را به خود می‌دهد و غیره. مشکلات ناشی از این آفت را بی اغراق می توان تا هزاران کلمه ادامه داد. بیایید همه با هم فکری به حال این مشکل بکنیم و گرنه مگر چند در صد از ما در زندگی روزمره خود در جای حقیقی خودمان نشسته ایم که از داوران جشنواره فیلم فجر متوقع باشیم در جایگاه خود باشند، آنها را به حال خود رها کنیم، بگذاریم راحت باشند، چند روزی گرد هم می‌آیند و قضاوتی می‌کنند و سیمرغی می‌دهند، جشنواره چند روز بیشتر طول نمی کشد، مشکل جای دیگری‌ست…

این یادداشت در تاریخ ۱۷ بهمن سال ۱۳۸۹ در سایت خبری آینده‌نیوز منتشر شده است.