حدود ساعت ۶ بعد از ظهر است که به ایستگاه BRT می‌رسم. پس از اینکه مثل یک شهروند وظیفه‌شناس و باشخصیت به شعارهای درج شده در “در و دیوار” ایستگاه تاسی می‌کنم و بلیط خود را ارائه می کنم، وارد ایستگاه می شوم و منتظر اتوبوس می مانم، زمان می گذرد و انتظار کمی طولانی تر از حد معمول می شود، می ترسم… هر بار که زمان انتظار طولانی تر می شود، احتمال شلوغتر بودن اتوبوسی که قرار است بیایید هم بیشتر می شود.

اتوبوس می آید. حدسم کاملاً درست بود. صندلی برای نشستن که هیچ، اندک جایی برای ایستادن هم یافت می‌نشود. حتی محفظه کوچکی برای ورود هم نمی‌توان پیدا کرد. تصور لحظه ورود، نبردهای خونین گلادیاتورها را در ذهن تداعی می کند، شاید هم شب اول قبر را، هر چه باشد اما با توجه به اینکه زمان زیادی تا شروع کلاسم باقی نمانده، من نمی‌توانم به این چیزها فکر کنم. یعنی فرصت اضافی ندارم که صرف اینگونه حسابگری های منطقی کنم. لذا خود و متعلقاتم را به مولای متقیان سپرده و در فرایندی کاملاً نفس‌گیر سوار می شوم. سر خوش از انجام موفقیت آمیز این آیتم مرد افکن، پس از اندکی زور آزمایی با دوستان مجاور، در کف اتوبوس فضایی به قاعده یک جفت کفش شماره ۴۴ می یابم و جای پای خود را سفت کرده و دستم را بر گرد میله بالاسری گره می کنم. وقتی کمی وضعیتم تثبیت می شود، نفسی چاق می‌کنم. در همین اثنی و در حالی که شست نفر کناری‌ام را به وضوح در بخش عنبیه‌ی چشم خود حس می کنم، فرصتی دست می دهد که کمی به رسانه ملی و برنامه های مهیجش فکر کنم، اولین چیزی که به ذهنم می آید بعضی از تیزرهای تبلیغاتی به شدت آموزنده این رسانه است که گاهی اوقات به منظور تشویق شهروندان برای استفاده از حمل و نقل عمومی پخش می شود و این روزها با توجه به اجرای هدفمندی یارانه‌ها پخش آنها شدیدتر نیز شده است. آدم های معمولا مسنی که سوار اتوبوس می‌شوند و به محض سوار شدن-با توجه به اینکه نصف صندلی های اتوبوس خالیست- سریعا روی یک صندلی می نشینند و نطق آموزنده‌، خلاقانه و تاثیر گذار خود را در مذمت استفاده از خودروی شخصی آغاز می کنند، می‌خندم…

* (این مطلب قبلا در یک هفته نامه منتشر شده و به دلیل اینکه اخیرا اتفاق مشابهی برام افتاد تصمیم به بازنشر اون تو وبلاگم گرفتم)