۱

اگر جای من بودید و در بدو ورود به بافت مرکزی آبادان، صدای فریادهای مکرر فروشنده‌ای را در بازار «ته‌لنجی‌ها» می‌شنیدید که ورود میهمانان به «قاره آبادان» را خوش‌آمد می‌گوید، یا اتومبیلی را می‌دیدید که در شیشه عقبش جمعیت «آبادان و حومه‌اش» را هفتاد و پنج میلیون نفر اعلام کرده، یا اتومبیل دیگری که مردم دنیا را به دو دسته‌ی «آبادانی‌ها» و «آنهایی که دوست دارند آبادانی باشند»، تقسیم کرده چه احساسی به شما دست می‌داد؟

از همان نوروز سال گذشته که چند روزی را در آبادان سپری کردم، دریافتم که جاذبه‌های انسانی این شهر-و بعضی شهرهای دیگر خوزستان-  از حیث زیبایی و دل‌نشینی به همه جاذبه‌های طبیعی و تاریخی خیلی از شهرهای دیگر پهلو می‌زند. فارغ از گزاره‌های کلیشه‌ای همچون خونگرم بودن جنوبی‌ها- که البته دور از واقعیت نیست-، اینجا برای کسانی که دل و دماغ فکر کردن به روحیات مردم را داشته باشند و اهل تاملات رفتارشناسانه در خصوص آنها باشند، یکی از بهترین مقاصد برای سفر است.

۲

احساس زنده بودن از همه جا می‌بارد، انگار تک‌تک اجزای شهر، از در و دیوارها گرفته تا خیابان‌ها و مراکز خرید، نفس می‌کشند. این حس مشترکی‌ است که پیاده‌روی‌های شبانه در آبادان و خرمشهر و اهواز به من می‌دهد. زندگی شبانه چیزیست که در این سه شهر برایم معنای دیگری می‌یابد. شلوغی بی‌نظیر خیابان‌ها در ساعات انتهایی شب و وجنات‌وسکنات پیاده‌ها و سواره‌هایی که در خیابان هستند، توجه هر تازه‌واردی را به خود جلب می‌کند. صدای بلند ضبط صوت اتومبیل‌ها، موزیک‌های شش‌وهشت و اغلب بندری،‌ رقص و آواز در داخل اتومبیل و حتی در پشت خاور و وانت،‌ نصب سیستم صوتی بر روی موتور سیکلت و بزن‌وبرقصِ توام با تنبک‌نوازیِ دسته‌جمعی در برخی نقاط شهر، تنها گوشه‌های از مختصات این شب‌های خرمشهر و اهواز و خصوصاً آبادان است. این فضا برای کسی که این روزها به دیدن همشهریان اغلب افسرده و خموده‌ی تهرانی عادت کرده، قدری بدیع است؛ یا طفل گریزپای شادی که این روزها گمشده‌ی خیلی‌جاهاست، به اینجا گریخته و همه جا را تسخیر کرده یا قوای شناختی من دچار اختلالات غریب شده است. از آنجا که شب‌های دیگر هم به همین منوال سپری می‌شود، درمی‌یابم احتمال اختلال قوای شناختی، احتمالی بلاوجه است؛  اگرچه حضور گسترده برادران گشت ارشاد در سطح شهر، گاهی اوقات دُز «شادی‌های بی‌مورد» را تا حد محسوسی می‌کاهد اما همچنان وضعیت به شکل غیرقابل انکاری با شهرهای دیگر متفاوت است.

۳

شرایط عادی نیست، مثل تمام مواقعی که همه چیز عالی به نظر می‌رسد، ناخودآگاه احساس می‌کنم یک جای کار می‌لنگد. با مردم که همکلام می‌شوم در می‌یابم که محرومیت و فقر و بیکاری در تمام شهرهای خوزستان بیداد می‌کند. در همین آبادان هم جز در چند خیابان و چهارراه با کلاس، چهره کریه فقر از زیر دامن شهر بیرون زده، اینکه این مردم در اوج ناملایمات، شادند یا حتی تظاهر به شادی می‌کنند، ستودنی است اما از منظر «اندازه نگه‌ دار که اندازه نکوست»، گاهی آدم مجبور می‌شود به آنهایی که این روحیات را به «الکی‌خوشی» تعبیر می‌کنند،‌ هم کمی حق بدهد. «چهارراه امیری» یکی از پررفت‌و‌آمدترین نقاط شهر آبادان و به قول معروف میعادگاه عاشقان این شهر است. هر آنکه راهش به این شهر افتاده باشد حتماً وصف حالی از جوانانی که شب‌ها در این چهارراه «تاب می‌خورند» به گوشش خورده است، به طوری که این چهارراه را در خیلی از نقاط خوزستان به دخترانش و برخی ویژگی‌های خاص آنها- که چنان افتد و دانی، شرحش در این مقال نمی‌گنجد- می‌شناسند، یک‌بار که عازم امیری هستم، از راننده جوان آژانس در مورد دختران و ظاهر شیک و سانتی‌مانتالشان می‌پرسم. پاسخش کمی غیرمنتظره و تا حدی تکان‌دهنده است. می‌گوید چهارسالی این منطقه پاتوق مسافرکشی شبانه او بوده و به همین اعتبار تمام دختران امیری را می‌شناسد، ادامه می‌دهد که تعداد تمام این دختران از عدد پنجاه تجاوز نمی‌کند و اکثریت آنها به مناطق فقیرنشین آبادان تعلق دارند، فقط لباس‌های آنچنانی می‌پوشند و در خیابان‌های این حوالی قدم می‌زنند. این گزاره را چند بار دیگر هم می‌شنوم. تفاوت فاحش ویترین زندگی و درون آن، انگار از مشخصه‌های اصلی این شهر است و صدالبته این مسئله مختص دخترها هم نیست.

۴

تب خرید در آبادان بالاست. این را همه کسانی که گذرشان به این شهر بیافتد می‌فهمند. حتی در ایام غیر از نوروز هم که مسافر چندانی در این شهر وجود ندارد تب خرید بالاست. این را از از همصحبتی با بازاری‌ها و مردم در آبادان می‌فهمم. یکی از دوستان که چند سالی است به مناسبت حرفه‌اش در آبادان سکونت دارد، در مورد سرمایه‌گذاری‌های سودآور در این شهر می‌گوید هر کسب‌وکاری که مرتبط با خوراک و پوشاک مردم باشد، اینجا جواب می‌دهد.  ایجاد منطقه آزاد تجاری اروند هم بیش از آنکه به رونق کسب و کار و اشتغال در این شهرستان انجامیده باشد، انگار بخت تولیدکنندگان چینی، تایلندی، ترکیه‌ای و غیره را باز کرده است. انگار همه راه‌ها به همان تفاوت محسوس بین ویترین و درون ختم می‌شود، همان جیب خالی و پز عالی…

۵

بالاتر نوشتم که مهمترین ویژگی آبادان و برخی شهرهای دیگر خوزستان جاذبه‌های انسانی است. اگر انتظار دارید که در بازدید از موزه مردم‌شناسی یا خواندن کاتالوگ‌های مخصوص گردشگران چیزهایی در این رابطه گیرتان بیاید،‌ سخت در اشتباهید،‌ برای کنکاش در باب روحیات و خلقیات مردم، باید به مشاهدات و یافته‌های شخصی خود بسنده کنید؛ در یک بعد از ظهر گرم بهاری به خنکای موزه آبادان پناه می‌برم تا با یک تیر دو نشان زده باشم. این موزه که علاوه بر اشیاء و آثار تاریخی، در بخش کوچکی از خود، موزه مردم‌شناسی این شهرستان را در خود جای داده، در نزدیکی‌های دانشکده نفت آبادان واقع شده است. وارد که می‌شوم،‌ بیش از آنکه از هیبت اشیاء تاریخی و گنجینه‌ موزه تحت تاثیر قرار بگیرم،‌ موزیک در حال پخش توجهم را جلب می‌کند. صدای بلند «ناری ناری» سبب می‌شود که به خوش‌سلیقگی مسئولان موزه درود ویژه‌ای نثار کنم. بخش مردم‌شناسی موزه هم جز چند ماکت لباس محلی چند شهر خوزستان، چیز دیگری برای معرفی مردم این خطه برای عرضه ندارد. کاتالوگ‌های مخصوص گردشگران نیز که توسط ارگان‌های ذیربط در شهرستان چاپ شده، چیز خاصی به معلومات مسافران نمی‌افزاید، البته نباید هم بیفزاید، حداقل ما که روزنامه‌نگاریم از فرایند تدوین و تکوین این گونه بروشورها در ادارات دولتی به حد کافی اطلاع داریم…بگذریم.

۶

- از کارگری که مشغول رنگ‌کاری جدول‌های کنار خیابان است،‌ نشانی «فلکه سینما تاج» را می‌پرسم،‌ جهت را نشانم می‌دهد و به کارش ادامه می‌دهد. چند قدم که بر می‌دارم از جایش برمی‌خیزد و با همان لباس کار و دست‌های رنگی، موتورش را روشن می‌کند و به دنبالم می‌آید،‌ با این استدلال که ماشین‌های عبوری اینجا برای مسافر نگه نمی‌دارند، سوارم می‌کند و به مقصد می‌رساندم.

- در منطقه زیبای «علی‌کله» در دزفول،‌ وارد یک ساندویچی می‌شویم. پس از خوردن ساندویچ و موقع پرداخت هزینه‌ها ناگهان صاحب مغازه از من می‌پرسد اهل چه شهری هستم، وقتی می‌فهمد اصالتاً‌ متعلق به اردبیلم،‌ به سرعت کانال را عوض می‌کند و تاکید می‌کند که پول نمی‌گیرد. پس از اصرارهای من، به جای هشت هزار و ششصد تومان، پنج هزار تومان می‌گیرد و تاکید می‌کند که نمی‌خواهد از یک ترک پول اضافه بگیرد.

- دوست بسیار عزیزم در حالی که از خرمشهر عازم آبادان هستیم، می‌گوید در جزیره کیش، لاک‌پشتی به اندازه نصف پرایدی که در آن نشسته‌ایم را به چشم خود دیده است. فارغ از صحت و سقم ادعایش، فقط محض مزاح و البته اذیت کردنش، وانمود می‌کنیم که به قول معروف خالی بسته و لیچارهایی بارش می‌کنیم. راننده می‌شنود و عصبانی می‌شود، به ما نهیب می‌زند که چرا دوستمان را به خالی‌بندی متهم می‌کنیم، بعد هم می‌گوید که خودش یک بار از نزدیک لاک‌پشتی را دیده که دوبرابر این پراید بوده است.

-و نکته آخر اینکه اگر گذرتان به آبادان افتاد، «قلیه میگو»ی رستوران پاکستانی‌های این شهر را از دست ندهید البته اگر می‌خواهید خسرالدنیا والاخره نشوید…