گمانم اواخر زمستان سال ۸۴ بود، در اتوبان چمران، با اتوبوس دانشکده مشغول بازگشت از اردوی “درکه” بودیم، دوربرگردان نرسیده به میدان توحید را که پیچیدیم، اتفاق غریبی افتاد؛
یک ماشین آمریکایی قدیمی وسط دوربرگردان خراب شده بود و صاحبش -که انگار از درست شدن آن ناامید شده بود- گوشه‌ای ایستاده بود و شاید انتظار آمدن کسی را می‌کشید. فریاد بلندی، توجه همه‌ را به ماشین خراب شده و صاحبش معطوف کرد. باور کردنی نبود، مردی که دست به کمر زده و در حاشیه دوربرگردان ایستاده بود، کسی جز محمدرضا شجریان بزرگ نبود. همه داد و فریاد راه‌انداختیم تا بلکه راننده اتوبوس متقاعد شود و لحظاتی توقف کند. او سعی کرد با بی‌توجهی عبور کند، اما نتوانست. پانصدمتری رد شده بودیم که بالاخره تسلیم شد و اتوبوس را نگه داشت.

برای کسانی که شاید از دور ماجرا را می‌دیدند، احتمالاً اتفاق بدیعی‌ به نظر می‌رسید، حدوداً سی-چهل‌نفر ناگهان از یک اتوبوس متوقف شده در حاشیه اتوبان، پیاده شده بودند و با سرعت تمام و البته بدون توجه به ترافیک عبوری، به طرف دوربرگردان می‌دویدند، من هم در میان دوندگان مشتاق بودم. انصافاً بدجوری جوگیر شده بودیم.

القصه رسیدیم و مشغول خوش‌وبش با استاد شدیم، با لبخند همیشگی‌اش، مشغول پاسخ دادن به یکایک بچه‌ها بود که یکی برای عکس گرفتن اجازه خواست، اما او در کمال تعجب نپذیرفت.

در سکوت توام با ناامیدی جمع، ناگهان یکی با لهجه شیرین آذری و صدایی مغموم، با خود زمزمه‌ای کرد: “استاد بلیط کنسرت‌های شما ۵۰-۶۰ هزار تومان است و ما توان آمدن و دیدن شما را نداریم، چرا با ما عکس نمی‌گیرید!”

استاد شنید و بغض کرد، کنارش ایستاده بودم و قطره اشکی که از گوشه چشمش سرازیر شد را خودم به چشم دیدم. گفت ممانعتش از عکاسی فقط و فقط به خاطر مکان نامناسب (دوربرگردان وسط اتوبان) و احتمال خطر بوده است، گفت بیائید هر چه قدر که می‌خواهید عکس بگیریم. بعد هم در آن بدترین جای ممکن، با لبخند و خوش‌رویی، کنار تک تک ما ایستاد و عکس گرفت.

بگذریم، چندین سال از آن روز گذشته اما من هنوز بغض و اشک آن روز استاد را فراموش نمی‌کنم. به مناسبت این روزها، می‌خواستم درباره ربنای خاطره‌انگیز استاد بنویسم که این خاطره یادم افتاد، به سختی یکی از عکس‌های آن روز را از آلبوم پیدا کردم و تصمیم گرفتم به نقل همین خاطره بسنده کنم. بخواهند یا نخواهند، ربنای شجریان در گوش ماست، بلکه در دل و جان و ضمیر ماست. حاشا که محدودیت و محرومیت، بین صدای استاد و ما فاصله افکند، حاشا که استاد به مزدوری بی‌هنران کوچک ‌شود…