خیلی وقت بود به دلیل راحت تر بودن تبادلات مالی اینترنتی در پی این بودم که دو حساب بانکی در بانک های پاسارگاد و ملی باز کنم. اصلی ترین دلیلش هم امکان انتقال وجه بی درد سر اینترنتی بود که با کارت های عابر بانک دیگرم معمولا موفق به انجامش نمی شدم.

زمان گذشت و بالاخره پس از مدتها این دست و آن دست کردن به یکی شعبه بانک پاسارگاد در نزدیکی منزل رفتم. تنها پنج دقیقه به اتمام ساعت کاری آنها باقی مانده بود و من با علم به این مسئله تنها به هدف اطلاع از شرایط افتتاح حساب و خدمات اینترنتی وارد شعبه شدم. ، به محض ورود به سمت رئیس شعبه که مرد جا افتاده‌ای بود رفتم، پیش از سلام کردن من از جای برخواست و خوش آمد گویی کرد.

به او گفتم می دانم که به زودی تعطیل می کنید، فقط می خواهم شرایط فلان کار را جویا شوم، لبخندی زد و گفت تا زمان اتمام کار شما اینجا تعطیل نخواهد شد.  مرا به سمت یکی از باجه ها راهنمایی کرد و کارمندش نیز با رویی گشاده شناسنامه و کارت ملی مرا گرفت و خودش همانجا یک کپی از آن تهیه کرد. فرم های مربوط را هم پر کردم. القصه در عرض زمانی در حد ۱۰ دقیقه و شاید هم کمتر، کارم انجام شد و فردای همان روز پیامک اطلاع رسانی آماده بودن کارت عابر بانک را دریافت کردم.

چند روز گذشت و با همان ذهنیت به یکی از شعب بانک ملی رفتم. وارد بانک شدم نوبت گرفتم و نشستم. پس از حدود ۲۰ دقیقه نوبت من رسید و پشت باجه رفتم. جالب بود، شماره مرا خوانده بود اما حداقل حداقل چهار نفر دیگر پشت باجه بودند. هیچ کدامشان شماره نداشتند و در عین حالی که مشغول بگو بخند با کارمند عزیز پشت باجه بودند، کار بانکی خود را نیز انجام می دادند.

با کمی تلاش روزنه ای یافتم، خود را در میان دوستان حاضر به کارمند مذکور نشان دادم، سلامی عرض کردم و به او گفتم که می‌خواهم چه کنم. نگاهی اعورانه به من انداخت و گفت: «کپی کارت ملی و شناسنامه ات را داری؟» گفتم:«اصلشان را دارم». وقتی دستم را به سمتش دراز کردم تا شناسنامه و کارت را برای تهیه کپی به او بدهم، در حالی که یک دستگاه کپی بزرگ دقیقا پشت سرش بود، گفت: «برو بیرون از شعبه، از هر کدام یک کپی بگیر، وقتی برگشتی فرمهای مربوطه را از فلان باجه بگیر، همه آنها را که پرکردی، یک شماره از دستگاه نوبت دهی بگیر و منتظر باش تا مجدداً نوبت به تو برسد و کارت انجام شود».  اینها را به من گفت و مشغول انجام کار دوستانش شد. نمی‌خواهم بگویم مبهوت شدم که اگر بگویم بیراه گفتم، ما پوست کلفت تر از اینها بار آمده ایم و برخوردهای بدتر از این هم هیچ گاه برایمان غیر منتظره نیست. فقط مقایسه بود که کمی عذابم می داد.

خلاصه از شعبه خارج شدم و کپی ها را تهیه کردم و برگشتم. شلوغ تر شده بود، شماره گرفتم. کمی از شلوغی کمتر شد درست زمانی که تنها چند شماره به نوبت من مانده بود، علی رغم اینکه تمام کارمندان در جایشان حاضر بودند، بیش از ۲۰ دقیقه هیچ شماره ای به پشت هیچ باجه ای فراخوانده نشد. عاقبت طلسم شکست و نوبت رسید و پس از صرف زمانی حدودا یک و نیم ساعته موفق به انجام کارم شدم.

الغرض قصه دو کار مشابه در دو جای مشابه به شکل کاملا غیر مشابه به سر انجام رسید. پس از خروج از بانک یاد سالهای دور افتادم، سالهایی که در سلطان آباد از توابع شهرستان رباط کریم زندگی می کردیم، در یکی از معدود شعب بانکهایی که در آن زمان در آنجا وجود داشت، سوراخی در دیوار ایجاد کرده بودند تا کسانی که قصد پرداخت قبوض آب و برق و … دارند، وارد بانک نشوند و در سرمای زمستان و گرمای تابستان در صف های کمرشکن بایستند و عذاب بکشند. نمی دانم، شاید آنها هم چاره ای نداشتند و ازدحام مجبورشان می کرد اما همینقدر بگویم که به خدا قسم، من اگر چوپان بودم و گله گوسفندی داشتم، قطعا با گوسفندانم آن نمی کردم که اینها با مردم می کردند. فکر می کنم این روزها شرایط بهتر شده باشد اما ذهنیت ها قطعا تغییر نکرده اند.

کارمندان بانک های دولتی، هر چقدر هم ملزم به تکریم ارباب رجوع شده باشند، اما هنوز هم مشتری را در حکم مزاحمی می بینند که حکم افزایش حجم کار و بدبختی را برای آنان دارد. برای برخی از آنان مشتری حکم خرمگسی را دارد که به محض ورود یا باید فراری داده شود یا اینقدر بلا بر سرش بیاید که دیگر به آنجا رجعت نکند. حتماً احتیاج به گفتن هم نیست که مقصر آنها نیستند. این ذهنیت حاکم بر لایه های پایین بسیاری از دستگاههای دولتی است. نمی گویم همه بانک خصوصی شوند که در اقتصاد بیمار ایران نه امکان آن هست و نه چنین کاری درست است، حداقل اینکه به هر طریق ممکن این ذهنیت باید از این بانکها زدوده شود. به خدا مشتری خرمگس نیست! مشتری همانی است که مدیران شما برای جذب او و منابعی که در اختیار دارد له له می زنند و صبح تا شب آنتن تلویزیون را به شکل سرسام آوری از آگهی های اغواکننده برای قرعه کشی ها پر کرده اند. آنهایی که دست اندر کار و مدیرند باید بدانند که با این ساختار و با این ذهنیت لایه های پایینی، تمام تلاشهای آنان در لایه های بالایی حکم آب در هاون کوبیدن دارد، مشتری جهنم، برای بهره وری اقتصادی خودتان این ذهنیت را تغییر دهید. مطمئن باشید کسانی که در بانکهای خصوصی قربان صدقه مشتری می روند و تحویلش می گیرند، عاشق چشم و ابروی او نیستند، آنها هم به درستی و طبق اصول حرفه ای به دنبال بهره وری اقتصادی هستند…بگذریم غرض گفتن قصه بود که گفتیم، یا حق.