می گویم میدان انقلاب و سوار می شوم. در ردیف پشت و در کنار دو مرد سالخورده می نشینم. در ابتدای ورود سلامی می گویم و جوابی می شنوم، در تخیلات و تفکرات خویش غوطه ور می شوم و به کارهای نکرده ای فکر می کنم که باید در محل کار انجام دهم. سرگرم کلنجار رفتنم که تصادفاً نجواهای آرام دو پیرمرد کنار دستی ام توجهم را جلب می کند. اشتباه نکنم از متعلق به یکی از شهرستان های شمالی کشور باشند، با لهجه شیرینی سخن می گویند. حرفهایشان کما بیش مفهوم است و تقریبا می شود فهمید چه می گویند و در چه فکری هستند. یکی جا افتاده تر و کمی مسن تر از دیگری به نظر می رسد، هر چند که گرد پیری بر چهره هر دوی آنان نشسته است، از شواهد بر می آید یکی میزبان و دیگری همین امروز صبح از شهرستان آمده است…

- می دونی چند وقته به این روز افتاده؟ بیچاره پسرم به خاطرش روز و شب نداره، مدام بی تابی می کنه و تو هیچ جا بند نمیشه. تقصیری هم نداره بنده خدا، خب زنشه! مشکلش خیلی جدیه، تو که می دونی هزار تا جا بردیمش دکتر…

- انشاالله خوب میشه نگران نباش، خدا حلال مشکلاته، بزرگه…

- خدا بزرگه اما اگه این سه چهار میلیون که هزینه دوا و درمون عروسمه جور نشه، هیچ امیدی به هیچ جا نداریم، پسرم نداره به خاطر همینم هست که اینقدر داغون شده و …

- نترس این بنده خدا خیلی آدم خوبیه، مگه نمی بینی چقدر به فکر بیچاره ها و فقراست؟ همونجا که پیاده شدیم یه پولی میدیم به یکی از اینایی که دم در نامه می نویسن، مشکلت رو میگیم تا بنویسه رو یه کاغذ، نامه رو می بریم، انشاالله همین امروزم پول را می گیریم و می ریم پی خرید داروها…اتفاقا همون حوالی یه داروخونه بزرگ هم هست…اما نه، احتمالا اون داروهایی که عروست لازم داره رو نشه اونجا پیدا کرد، باید بریم ناصر خسرو، آره داروهای به این گرونی رو فقط ازونجا میشه پیدا کرد، خدا کنه زود کارمون رو راه بندازن پول رو بدن بتونیم به ناصر خسرو برسیم همین امروز…

- ای بابا، پیاده شو باهم بریم…، خدا از دهنت بشنوه چه سریع می بری و می دوزی، حالا اگرم این اتفاقی که می گی بیفته و ما بتونیم پول رو بگیریم، ما که نمی تونیم خودمون بریم دارو بخریم، برای خریدن دارو خود پسرم و عروسم باید بیان اینجا…حالا خدا کنه همینطوری که تو میگی باشه و سریع کارمون راه بیفته…ای خدا توکل بر تو، یه رحمی به دلشون بنداز، این بچه نجات پیدا کنه که از زندگی افتادیم…

حدس زدن اینکه کجا می خواهند از ماشین پیاده شوند کار سختی نبود، اما برای اطمینان صبر کردم، در میدان پاستور پیاده شدند و به سمت راست حرکت کردند، شاید گذرتان به آنجا افتاده باشد، از ابتدای ورود می توان عریضه نویسانی را دید که به سبک سالها پیش رهگذران را به سوی خود فرا می خوانند و آنان را به کتابت نامه های تاثیر گذار و حل مشکلشان نوید می دهند. این بساط نامه نویسی برای هر کس هم خیری نداشته برای این عریضه نویسان فرصت شغلی خوبی فراهم کرده است.

دو پیر مرد رفتند و ماشین حرکت کرد، به فکرشان بودم. وقتی پیاده شدند تا چند دقیقه سرگیجه گرفته بودم. آوازه عاقبت به خیری مکاتبه کنندگان با رئیس جمهور را شنیده بودند و آمده بودند تا نامه ای بدهند و پولی بگیرند؛ بلکه بتوانند اساسی ترین مشکل زندگی خود را درمان کنند.

ساده لوحی شگفت انگیزشان آدمی را متحیر و درمانده می کرد. نامه را بدهیم و همین امروز پول را بگیریم و برویم پی خرید داروها…؟! به همین راحتی؟ خوش خیالی آزاردهنده شان آه از نهاد هر کسی بلند می کرد.

این نوشته را نمی خواهم بیش از این ادامه دهم، دوست دارم همچنان تنها روایتگر باشم؛ قاضی نباشم و شرحی را همراه واقعه نکنم، چه احتیاج به توضیح که نجواهای قلم سوز پیرمردان، بزرگترین شرح و توضیح است بر آنچه با مردم خود می کنیم، حرف هایشان رسا ترین فریاد است. امید بیهوده و بلندپروازی تاسف بارشان بزگترین نماد حسن تدبیر(!) ماست. خواستم از تحقیر و فلک زدگی بنویسم، اما خوب فکر کردم، دیدم قصه این پیرمردها نه قصه فلاکت و حقارت که قصه صداقت و دردمندی است، حقارت و فلاکت قصه کسانی است که …لا اله الا الله!

خواستم از این روش ارتباط با مردم و شکل گیری این عادت گله کنم، بگویم هر چیزی سلسله مراتبی دارد، بگویم پیرمرد به جای اینکه به کمیته امداد شهرستانشان برود چرا باید اینهمه رنج سفر را تحمل کرده و اینقدر خوش خیال به تهران بیاید تا مستقیم نامه اش را به دست رئیس جمهور برساند. خواستم بگویم چرا خودمان نهاد های خودمان را بی اثر می کنیم، خواستم خیلی چیزهای دیگر هم بگویم، اما ناگهان یاد یکی از سفرهای استانی دولتمردان به سیستان و بلوچستان افتادم(اشتباه نکنم سفر اول دولت به زاهدان بود)، سفری که بعدها با کمال افتخار، سربلندی، مسرت، شادی و شعف اعلام شد که از دو میلیون جمعیت آنجا، ۹۰۰ هزار نامه دریافت شده است. دیدم نامه های حاوی دردمندی های مردم، ظاهرا یکی از وجوه پیشرفت و نماد های موفقیت است، پس همان بهتر که ساکت باشیم و تنها روایت کنیم…

راستی فقط یک نکته برای آنان که نمی شنوند؛ کسی که مشکلات اینچنینی دارد اگر بداند و اطمینان یابد که مشکلش هیچ گاه حل نخواهد شد، تحمل درد برایش به مراتب راحت تر از زمانی خواهد بود که در معرض یک امید بیهوده قرار بگیرد. امیدی که اگر چه بسیار شیرین است اما در نهایت و پس از به نتیجه نرسیدن از اصل مشکل ویرانگرتر می شود و ممکن است زندگی ها از هم بپاشاند…