می گویند امشب شب آرزوهاست، لابد راست می گویند، نمی دانم. مدت زیادی از تاریکی هوا نگذشته است و هنوز عبور و مرور آدم ها در کوچه جریان دارد. منظره‌ی عجیبی مرا با خود می برد. روی آسفالت هنوز داغ کوچه به نظر می رسد که کسی دراز کشیده است، بودنش را باور نمی کنم، ابعادش چندان با انسان نمی خواند.

نزدیک تر که می شوم اما از جنبش های گاه و بیگاهش در میابم که مردیست ! آری آنکه در کنار تلی از خاکروبه های ساختمانی یک خانه نیمه کاره فرو افتاده است مردیست با لباس هایی ژنده و چهره ای تکیده، انگار که وارث تمامی بدبختی های تاریخ باشد.

گمان می کنم که شاید تصادفی یا مرض ناخواسته ای او را به این روز انداخته باشد، اما پس چرا همه بی تفاوت از کنارش می گذرند؟! چون مارگزیده بر خود می پیچد انگار که درد تمام وجودش را فرا گرفته باشد، اما پس چرا هیچ رهگذری به کمکش نمی شتابد؟!

قدم زنان غرق در همین پندار خویشم که ناگاه خود را در کنارش می یابم و مات و مبهوت. وقتی به خود می آیم که می بینم من هم مثل همه رهگذران، بی تفاوت در حال گذشتنم. تنها برای یک لحظه نگاهم را به نگاهش می دوزم و می فهمم که نه در اثر واقعه ای ناخواسته که در پس تصمیمی خود خواسته آنجا را برای خواب شبانه برگزیده است. جنب و جوشش نه به دلیل درد و یا تصادف که به خاطر زمین گرم و نا هموارست و احتمالا فرو رفتن ماسه ها در جای جای بدنش.

می گذرم، من هم می گذرم. من هم می گذرم تا رهگذران بعد از من نیز که گذر مرا می نگرند و در حال نزدیک شدنند همچون من ازخود بپرسند که چرا هیچ رهگذری به یاری او نمی رود.نگاهم را که از نگاهش جدا می کنم، همه رهگذران را شبیه هم می بینم. مردان و زنانی در حال گذر! بی تفاوت و به دور از هرگونه ترحم در چهره هاشان! لابد همگی به توصیه پیشنیانشان خدایشان را شاکرند که خود در موقعیت آن مرد گرفتار نیستند، اما قطعا هیچ کس از خدایش نمی پرسد که چرا آن نگون‌بخت به چنین روزگار نکبت باری افتاده است در این شب آرزوها!

می روم و کارم را که انجام می دهم و می خواهم برگردم ناخودآگاه حس می کنم که دلم می خواهد مرد دیگر آنجا نباشد. اما هنوز هست. باز نزدیک تر که می شوم می بینم که همه چیز در جای خود باقی‌ست. همان مرد و همان جا و همان چهرهای تکراری در حال گذر. تنها تفاوت این است که مرد به صورت دمر خوابیده است و دیگر به خود نمی پیچید، انگار که آرامشی دروغین بر او مستولی شده باشد یا نمی دانم شاید هم واقعا به خواب رفته است. غرق در تفکر باز هم می گذرم اما این بار راحت تر و سریع تر. ب

ه خانه می رسم. فکر که می کنم می بینم عجیب است اما انگار روح خودم هم عاری از هرگونه ترحمی‌ست، نهیبی به خود می زنم که پس از دیدن او، فرش و تشک و بالش و کولر و…، هر کدامشان باید مرا قامت دشنامی باشند و نشانه ای برای آشفتگی، اما فایده ای ندارد، هر چقدر هم که خود را سرزنش می کنم می بینم که معتاد بودنش، چه بد افیونی‌ست بر وجدانم و وجدان هامان. سرگرم این تفکرات از مقابل آینه مستطیلی شکل اتاقم که می گذرم به ناگاه نگاهم به چهره خودم می افتد. بیشتر دقت می کنم، چقدر شبیه آن رهگذرانم، همان چهره های تکراری…