تقویم از حال ما خبر ندارد. تنهایی سرش نمی‌شود، بغض مکالمه با قاب عکس را نمی‌فهمد، گریه‌های نفس‌گیر مادر را نمی‌بیند، خس‌خس سینه‌‌ی پیرزن تنها را نمی‌شنود، درد تا مغز استخوان را حس نمی‌کند، معنی هفتصد و سی روز بی‌پدری را نمی‌داند... هی همینطور روزها و شب‌ها را بهم می‌دوزد تا این 26 فروردین لعنتی را بکند توی چشم ما، تا بی‌پدری را به رخ‌مان بکشد، تا بی‌کسی را به رویمان بیاورد، تا تلخ‌تر از زهر کند اوقات‌مان را، لعنت به تقویم و آن زخم لعنتی عمیقش، زخمی که امشب دوساله شد!