شب کویر

عباس رضایی ثمرین

عباس رضایی ثمرین- اصلاً همین که پیش از مصاحبه از چند گیت تودرتو رد شوید و بعد از کلی تشریفات، یک نفر را مامور کنند که چشم از شما برندارد و بعد  در اتاق مصاحبه هم چند جفت چشم از اول تا آخر بپایندتان، همینطوری نطق‌تان کور می‌شود، چه برسد به اینکه بخواهید کمی سوال‌های عجیب‌وغریب هم بپرسید. بماند که بدون این چیزها هم اصولاً هم‌کلام شدن با مردان اطوکشیده سیاست با ملاحظات نانوشته‌ای همراه است که نمی‌گذارد هر چیزی را بپرسید. با این همه ولی شاید از خوش‌شانسی، ما در مقابل کسی نشسته بودیم که خودش از ذوق و طنّازی کم‌ بهره ندارد. شوخ‌طبعی‌های گاه‌وبیگاه علی لاریجانی با آن صدای رادیویی و لحن خاص و ادبیات غامض، بیش از همیشه در آن جلسات پرسروصدای رای اعتماد کابینه روحانی به چشم آمد، همانجا که قضاوت در باب «بوسیدنی» بودن یا نبودن برخی وزرا از تریبون ریاست مجلس و البته پخش مستقیم تلویزیونی آن، تا چند روز به نُقل محافل و بحثِ داغ شبکه‌های اجتماعی مجازی تبدیل شد.

القصه اینکه با این پیشینه و مقدمات، در بخشی از مصاحبه با رئیس مجلس پرانتز نه چندان کوچکی باز کردیم و از او سوالات متفاوتی پرسیدیم؛ از آن یکشنبه تلخ مجلس و مشاجره‌ تاریخی‌اش با محمود احمدی‌نژاد گرفته تا دردسرهای خویشاوندی با علی مطهری و خیلی چیزهای دیگر که معمولا در موردشان از رئیس مجلس مملکت چیزی نمی‌پرسند! این بخش را بخوانید، منتهی بعد از این اعتراف که اگر حریف چِغِر و قَدَر «وقت» نبود، ده‌ها سوال دیگر از این دست نیز می‌شد در همین بخش گنجاند، حیف که نشد.

پی‌نوشت یا پیش‌نوشت: این گفت‌وگو در ویژه‌نامه نوروزی روزنامه جام جم منتشر شد. با این توضیح که آنچه می‌خوانید، در واقع جزئی از گفت‌وگوی ویژه‌نامه نوروزی جام جم با رئیس مجلس است و نه کل آن(که اسفند ماه سال گذشته با همراهی حسین نیک‌پور عزیز انجام شد). البته این بخش از مصاحبه به دلیل تفاوت فضای کلی سوالات در همان ویژه‌نامه نیز به صورت مجزا و با تیتر و لید دیگری منتشر شد. 


ادامه مطلب

هجویه‌ای بر یک توهم

درباره اقبال فیس‌بوکی عجیب به یک طنز انتخاباتی


اقبال فیسبوکی به کمپین حمایت از ریاست‌جمهوری مرتضی درخشان، در معادله رفتارشناسی سیاسی ایرانیان چه جایگاهی‌ دارد؟ پاسخ دقیق به این پرسش احتمالاً در گروی انجام برخی پژوهش‌های عمیق جامعه‌شناختی است اما شاید یک نگاه اجمالی به فضای نشو و نمو این حرکت جمعی، کمی در روشن‌تر شدن صورت وضعیت راهگشا باشد؛ فراموش نکنیم که کمپین درخشان در خلال ماراتن احساس تکلیف چهره‌های میان‌مایه اما مدعی، برای حضور درانتخابات ریاست‌جمهوری رونق گرفت. مسابقه ظهور و تکثیر قارچ‌گونه چهره‌هایی که نه کاریزمای رای‌آوری داشتند، نه جَنَم دولت‌مردی. این روند در کنار اینکه از فرط رقت‌انگیزی، سبب واکنش چهره‌های طراز اول سیاسی کشور شد، عرصه بکری را هم برای طنزپردازی مردم و برخی رسانه‌ای‌ها پدید آورد.

در ریشه‌یابی و چرایی شکل‌گیری این فضا، پیش از این سخن بسیار رفته و به عواملی همچون پایین‌آمدن استاندارد ریاست‌جمهوری و عملکرد توهم‌افکن برخی رسانه‌های وابسته به افراد، اشاره شده است، فارغ از این مسائل که خارج از موضوع این نوشتار است و گذشته از انگیزه کسانی که کمپین درخشان را راه انداختند، هجو این فضای آشفته و به تعبیر بهتر واکنش به چنین فضایی را می‌توان در زمره دلایل اقبال عمومی به کمپین درخشان به جای داد.

البته در حاشیه این مسئله که شاید مهم‌ترین دلیل توفیق کمپین درخشان در ماههای منتهی به انتخابات اخیر بود، به نکات دیگری نیز می‌توان اشاره کرد؛ از آن جمله نخ‌نما شدن برخی رفتارهای تبلیغاتی مردان سیاست و نامزدهای انتخابات در ایران است. باید پذیرفت که روش‌های اقناع و تبلیغ سیاسیون، در طول سالهای گذشته، متناسب با رشد آگاهی مردم و تغییر رفتارهای سیاسی آنان، روزآمد نشده است. اگر فیسبوک را دماسنج افکارعمومی حداقل یک طیف خاص از جامعه بدانیم که اتفاقاً در انتخابات نیز تاثیرگذاری کمی ندارد، رونق کمپین‌هایی همچون حمایت از ریاست‌جمهوری درخشان و نظائر آن، می‌تواند نشانه‌ای قابل اعتنا برای نقش‌آفرینان سیاست باشد، نشانه‌ای از اینکه دوران طرح حرف‌های کلان از زبان آدم‌های خرد به سر آمده و بعضی وعده‌ها برای مردم به همان اندازه «لوله‌کشی کردن نوشابه تا درب منازل» و «ایجاد قلیان مرکزی در مجتمع‌های مسکونی» مضحک و غیرقابل اعتناست.

با این همه اما اگر خوش‌بین باشیم و رونق چنین حرکت‌هایی را صرفاً هجو رفتارهای انتخاباتی افراد اعم از نامزدها و رای‌دهندگان- به حساب آوریم و نه هجو نهاد انتخابات، حواس‌مان باشد که از نقطه اول تا نقطه دوم، فاصله چندانی نیست. از همین روست که شاید پیام مستتر در اقبال عمومی به چنین هجویه‌هایی، ضرورت بازبینی در برخی سازوکارهای انتخاباتی باشد، اتفاقی که شاید از دل بهادادن به تحزب و تقویت نهادهای مدرن سیاست‌ورزی بیرون بیاید. 

(پی‌نوشت: این مطلب به درخواست دوست خوبی به نام روح‌الله رجایی و در تحلیل چرایی اقبال به کمپین فیسبوکی  مرتضی درخشان-دوست طناز و خوش‌قریحه دیگرمان- نوشته  و در ویژه‌نامه نوروزی پنجره منتشر شد. در این ویژه‌نامه پرونده ویژه‌ای به کمپین درخشان اختصاص پیدا کرده که خواندنش خالی از لطف نیست.)


علم ارتباطات، همگام با پیشرفت‌های تکنولوژیک رعدوبرق‌گونه دنیای جدید، تحولات زیادی را از سر گذرانده است. به لطف تکثر به‌وجودآمده در فضای رسانه‌ای جدید، دوران «مخاطبان انبوه» دیری است به سر آمده و ارتباطات جمعی به معنای سنتی‌اش اعتبار خود را از دست داده است. در دنیای امروز حنای رسانه‌هایی که سعی در یک‌رنگ کردن علائق و سلائق همه مردم دارند، بیش از پیش رنگ باخته است.

مخاطب از مرحله وفاداری به یک رسانه خاص عبور کرده و دیگر تک‌صدایی را بر نمی‌تابد،‌ مخاطبی که به لطف طیف بالای انتخاب‌های رسانه‌ای در دسترسش، سخت بی‌حوصله شده و در چشم‌برهم‌زدنی می‌تواند عطای هر رسانه را به لقایش ببخشد. بی‌تردید این فضای فوق متکثر، رسانه‌هایی را می‌طلبد که منعکس‌کننده‌ حداکثری تکثرش باشند و اینجاست که پرده از اهمیت بالای رسانه‌های محلی در دنیای جدید برداشته می‌شود.

رسانه‌های محلی در زمانی که رسانه‌های سراسری، بی‌محابا و بی‌رحمانه به دنبال همسان‌سازی همه‌چیز و همه‌کس در گوشه‌گوشه کشور هستند، هر کدامشان می‌توانند با انعکاس و برجسته‌سازی هویت فرهنگی و اجتماعی خاص منطقه خود، تکه‌ای از آینه تمام‌نمای تکثر فرهنگی کشور باشند و با قوام‌بخشی به خرده‌فرهنگ‌ها و ساختارهای اجتماعیِ همچنان قدرتمندِ محلی، روند فروپاشی اجتماعی رو به تسریع کشور را به تاخیر بیندازند. از این منظر این دست رسانه‌ها شاه‌کلید توسعه فرهنگی-اجتماعی و ارتقای ارتباطات به شمار می‌روند.

از این گذشته رسانه‌های محلی، در فضای رسانه‌ای به شدت تهرانیزه فعلی کشور ما، می‌توانند اعتماد‌به‌نفس ازدست‌رفته خیلی از کسانی را که هر روز عطای شهرشان را به لقایشان بخشیده، دست از همه چیز شسته و راهی پایتخت می‌شوند را به آنها باز گرداند، اعتماد به نفسی که نبودنش، تنور بازی اغلب دوسرباخت مهاجرت را گرم می‌کند،‌ بازی‌ای که روند توسعه شهرها را مختل می‌کند و از طرف دیگر هر روز مشکلی را به مشکلات هیولاشهر تهران می‌افزاید. همین کار ویژه به قدری در شرایط فعلی کشور حیاتی است که اگر رسانه‌های محلی در میان تمام کارکردهای ریز و درشت خود، فقط آن را به درستی انجام دهند و در زدودن حتی بخش اندکی از خودباختگی و از خودبیگانگی منجر به مهاجرت، در حوزه تحت پوشش خود موثر باشند، بزرگترین گام را در مسیر توسعه کشور برداشته‌اند.

ارائه اطلاعات درست و غیرکلیشه‌ای گردشگری به مسافران، در مکاره‌بازار کاتالوگ‌ها و بولتن‌های صرفاً بیلان‌پرکن دولتی، از دیگر رسالت‌هایی است که می‌تواند بر عهده رسانه‌های محلی باشد، این رسالت علاوه بر اینکه اتفاقی مهم در جهت توسعه گردشگری در هر منطقه به شمار می‌رود، می‌تواند از منظر «تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد…»، جماعتی را از ادارات رخوت‌زده و خموده گردشگری در مناطق مختلف بی‌نیاز کند، رسالتی که علاوه بر اجر دنیوی، با دعای خیر گردشگران، اجر اخروی را زمینه‌ساز می‌شود و به نوعی خیر دنیا و اخری را به دنبال دارد!

در میان تمام کارکردهای مثبت، رسانه‌های محلی مثل تمام رسانه‌های دیگر کشور ما، دچار آفت‌ها و آسیب‌هایی هم هستند که توجه به آنها، از اولیه‌ترین ملزومات راه‌اندازی یک رسانه‌ محلی اثرگذار به شمار می‌رود؛دست‌اندرکاران رسانه‌های محلی باید بپذیرند که محلی بودن رسانه به معنای نازل بودن آن نیست، رعایت نکردن استانداردهای خبرنویسی و خبررسانی، آفتی است که این روزها گریبان خیلی از رسانه‌های محلی کشور را گرفته است، این آفت بیش از آنکه به کمبود نیروهای حرفه‌ای در این رسانه‌ها ربط داشته باشد، در ذهنیت نادرست گردانندگان آن‌ها ریشه دارد، آن‌ها که هنوز نپذیرفته‌اند محدودیت گستره جغرافیایی پوشش یک رسانه، به معنای عقب‌نشینی از اصول حرفه‌ای رسانه‌نگاری نیست، این موضوع برای رسانه‌های آنلاین جدی‌تر هم هست چه آنکه که اگر هم حوزه جغرافیایی پوشش این رسانه‌ها محدود باشد، گستره مخاطبان آنها جهانی است.

اقتصاد بیمار، همانطور که پاشنه آشیل تمام رسانه‌های غیردولتی کشور ماست، در خصوص رسانه‌های محلی نیز مصداق دارد. از بد حادثه این آسیب برای این رسانه‌ها ویرانگرتر هم هست، چه آنکه این‌گونه رسانه‌ها معمولاً با فداکاری و علائق منطقه‌ای چند تن از گردانندگان به راه می‌افتند و به تلاش و تکاپوی به اصطلاح «دلی» شهروند-خبرنگاران منطقه مورد نظر، تکیه دارند و نه الزامات و وظایف حرفه‌ای و سازمانی. این شور و اشتیاق‌ها اگرچه قابل ستایش اما به گواه تجربه، پایان‌پذیرند. هیچ رسانه‌ای با سازوکارهای اینچنینی برای مدت طولانی سرپا نمی‌ماند و این واقعیت غم‌انگیزی است که بی‌تفاوتی به آن، جایز نیست. رسانه‌ کارا و موثر از همان بدو راه‌اندازی باید استراتژی اقتصادی داشته باشد، البته اگر می‌خواهد بماند و طبق رسم مالوف اکثر رسانه‌های ایرانی جوان‌مرگ نشود.

سیاست‌زدگی آفت بنیان‌کن دیگری است که از بزرگترین موانع برای پاگرفتن رسانه‌های محلی است. آفتی که البته مختص رسانه‌های محلی نیست و در تمام شئون جامعه‌ ایرانی ریشه دوانده است. این آفت چنان فضای رسانه‌ای ما را مسموم کرده که رسانه‌ها و فعالان رسانه‌ای نمی‌توانند نفس بکشند. گاهی آدم احساس می‌کند که باید پنجره‌ها را باز کرد و اجازه داد با جریان یافتن هوای تازه در این فضا، خون تازه‌ای به رگ‌های تن رنجور و نحیف رسانه‌های ما– از جمله رسانه‌های محلی- وارد شود. گردانندگان رسانه‌های محلی، اگر می‌خواهند موثر باشند و گرهی از مشکلات مردم و شهر خود بگشایند، باید بپذیرند که می‌توان کار رسانه‌ای کرد و همه چیز را از دریچه تنگ و تاریک سیاست ندید. در غیر این صورت سرنوشت محتوم و غم‌انگیز همه رسانه‌های دیگر در مدت زمان خیلی کوتاهی در انتظار آنان نیز خواهد بود.

گفتنی‌ها بسیارند و مجال اندک، مثل همیشه باید خیلی‌چیزها را گذاشت و گذاشت، جز این نکته که این یادداشت به مناسبت آغاز به کار «گناوه‌آنلاین»، رسانه محلی بندر دوست‌داشتنی گناوه نوشته شده است، رسانه‌ای که با تلاش مجدانه و مثال‌زدنی چند جوان رسانه‌ای اهل این بندر به راه افتاده و انشاالله تا مدت زمان طولانی به راه خود ادامه خواهد داد. اگرچه آرزوی اثربخشی و ماندگاری طولانی‌مدت برای رسانه‌ها در ایران، معمولاً فقط پوزخند تلخ شنونده را به دنبال دارد، اما از صمیم قلب امیدوارم، گناوه‌آنلاین استثئایی بر این قاعده باشد و تا مدت‌ها بماند و گرهی از مشکلات مردم گناوه بگشاید.

 این یادداشت در پایگاه خبری محلی بندر گناوه- گناوه‌آنلاین- منتشر شده و از اینجا قابل دسترسی است.


چه فرقی می‌کند اصالتاً افغانی باشد یا سربازهای ارتش عثمانی به ایران آورده باشندش، مهم این است که «بربری» با هر تاریخچه و پیشینه‌ای، به شکل پذیرفته‌شده‌ای بیخِ ریش ما آذری‌زبان‌ها بسته شده و البته این از آن دسته چیزهایی است که منتسب شدنش، کسی را آزرده‌خاطر نمی‌کند، بلکه شاید حتی با استقبال هم مواجه شود، الله اعلم.
از افسانه‌های محیرالعقولی که در خصوص قوت و قدرت این نان در فرهنگ عامه شکل گرفته تا اثرات دوپینگی آن که بعضی‌ها می‌گفتند حسین رضازاده را به سکوی قهرمانی جهان رسانده و خیلی چیزهای گفتنی و نگفتنی دیگر، همه نشان می‌دهد که ایرانی‌ها از ترک گرفته تا تهرانی و کرد و گیلک و خیلی‌های دیگر، دل در گروی بربری دارند. اصلاً همین که بیشترین شوخی‌ها در فرهنگ شفاهی جامعه ما حول این نان شکل گرفته، خودش دلیلی ساده اما متقن بر عامه‌پسند بودن آن است. اگر هم میزان مصرف آن به دلیل کوتاه‌تر بودن طول دوره ماندگاری‌اش نسبت به نانی چون لواش، کمتر باشد، در عوض اما هیچ کس در خوش‌خوراک‌تر بودن آن تردیدی به خود راه نمی‌دهد. یک لحظه چشمان خود را ببندید و سفره‌های افطار و عصرانه‌های متشکل از سبزی و پنیر را بدون بربری یا مثلا با نانی همچون لواش تجسم کنید، قلبتان به درد نمی‌آید؟
بربری با سفره صبحانه روزهای تعطیل مردم انس و الفتی دیرینه دارد. دو نوع کنجدی و ساده آن هم درست مثل سنگک، از ابتدای تاریخ همیشه محل بحث و جدل و بعضاً نزاع نانوا و مشتری بوده و هست. صف بربری و ماجراهای مربوطه هم از آن دست خاطره‌های مشترکی‌ست که احتمالاً تا ابد از ناخودآگاه جمعی ما ایرانی‌ها پاک نمی‌شود، حتی اگر این روزها به لطف هدفمندی یارانه‌ها، خلوت‌تر از گذشته شده باشد.

این یادداشت در پرونده «نان» در روزنامه جام جم، در تاریخ چهارشنبه ۲۵ بهمن منتشر شد.


1 به شکل دراماتیکی تعزیه‌خوان شدم؛ غلط نکنم اواخر دوره راهنمایی بود. محرم که می‌شد، بابا هر شب زنجیر برنجی سی‌ساله‌اش را بر می‌داشت و راه می‌افتاد سمت هیئت. من هم طبق قرار نانوشته‌ای بی‌آنکه چیزی بگویم، همراهش می‌شدم.

همیشه سه‌چهار شب مانده به عاشورا، مرد میان‌سال سپیدمویی از راه دوری می‌آمد و در قامت یک کارگردان کاربلد، تعزیه‌خوان‌ها را برای تعزیه ظهر عاشورا آماده می‌کرد. قاسم‌خوانِ سالِ گذشته امسال نبود و قرار بود فرد جدیدی برای این نقش انتخاب شود. 
آقای تعزیه‌گردان مشغول تست گرفتن از چند گزینه جایگزینی بود. من هم پیش بابا نشسته و مشغول تماشا بودم. بعد از شنیدن و نپسندیدن صدای چند نفر، تاکید کرد که دوست دارد قاسم‌خوان صدای زیر و نسبتاً بچه‌گانه‌ای داشته باشد.

بلافاصله یک از خدا بی‌خبر –که از اقوام ما بود-  من را نشانش داد. صدای من زیر و بچه‌گانه بود اما نه تجربه شبیه‌خوانی داشتم و نه اصلا این کار را بلد بودم، به شدت خجالتی بودم و حتی فقط تصور تعزیه‌خوانی وسط آن همه جمعیت، رعشه بر اندامم می‌انداخت.

تعزیه‌گردان اما از شانس سه‌نقطه‌ی‌ ما، با همان اشاره کوچک فامیل‌ نامردِمان، بند کرد که صدای من را هم بشنود. خواستم طفره بروم اما چشم‌غره جناب پدر مستاصلم کرد.
بابا میان‌دار زنجیرزن‌ها بود و حتی غریبه‌های آنجا حرفش را می‌خواندند، چه برسد به من. القصه ناچاراً بلند شدم و خواندم و در حین همان دو سه دقیقه، نیم‌کیلویی عرق کردم. آن وسط حالا انتظار هر چیزی را هم داشتم الا اینکه آقای تعزیه‌گردان «یافتم، یافتم»گویان، پرونده انتخاب قاسم‌خوان را ببندد و برود سراغ نقش‌های دیگر.

2کار از کار گذشته بود و من فهمیدم باید زیر بار این بلای آسمانی بروم. البته از شما چه پنهان، خودم هم بعد از یکی‌دو روز حس نسبتا خوبی داشتم، یعنی بدم نمی‌آمد بخوانم. زمان گذشت و روز تاسوعا شد، اثرات خیلی رقیقی از خلط در گلویم حس کردم. سرماخوردگی اصلاً شدید نبود اما من خیلی نگران بودم که وسط تعزیه صدایم بگیرد و آبروی خودم و بابا را به باد بدهم. 

برادرم دانشجوی رشته اتاق عمل بود و در امور دارو و بیماری و این حرف‌ها سررشته داشت. مشکل را که در میان گذاشتم، گفت یک شربت «برم هگزین» بخرم و مقدار نسبتاً زیادی از آن را در دو روز متوالی یعنی تاسوعا و عاشورا بخورم. ضمناً قرار شد که یک آمپول «دگزا متازون» هم خودش بخرد و صبح عاشورا به شکل وریدی به من تزریق کند. به نسخه پیچیده شده عمل کردم و با اعتماد به نفس نسبتا خوبی صبح روز عاشورا عازم میدان شدم. 
زمان گذشت و نوبت به من رسید. بلند شدم میکروفن را از یکی از عوامل صحنه گرفتم شروع کردم به خواندن. سه بیت بیشتر نخوانده بودم که به طرز حیرت‌آوری حس کردم صدایم تمام شد. عجیب بود، من لب می زدم اما کسی صدایم را نمی‌شنید…همینقدر بگویم؛ آنچه نسخه اخوی با صدای من کرد،  ابن‌سعد با لشگر امام حسین نکرد… 

3همان فامیل ازخدابی‌خبرمان که من را به تعزیه‌گردان پیشنهاد کرده بود، خودش شمرخوان تعزیه بود. از بدبختی، جدی‌ترین بخش نقش من در دیالوگ با همین آدم شکل می‌گرفت، آنجایی که باید فریاد می‌زدم و رجز می‌خواندم و «هل‌من‌مبارز» سر می‌دادم؛ در مقابل هم که ایستادیم، جمله اول و دوم را که ادا کردم، ناگهان چشم به چشمش افتاد و با  برق شیطنت‌آمیز نگاهش، تمام جدیت و حس عصبانیتم فروریخت. هر چه کردم نتوانستم نخندم و خلاصه آبروریزی دیگری خلق شد. بماند که او هم از خنده من خنده‌اش گرفت و بند را  آب داد…

4سناریو طوری بود که من پیش از مبارزه و شهید شدن، باید نفس‌کش می‌طلبیدم و بعد از مبارزه با «ازرق شامی» و چهار فرزندش و کشتن آنها، در حمله دسته‌جمعی شمر و دوستانش شهید می‌شدم.  قسمت بامزه ماجرا اینجا بود که لشگریان طرف مقابل، همه معمولاً از بچه‌های هم‌سن و سال من انتخاب می‌شدند و اغلب‌شان همبازی‌های چندین‌ساله‌ی من در هیئت بودند، چنانکه از پیش از تعزیه، کلی برای مبارزه‌های روز عاشورا کری خوانده بودیم.

دعوا که شروع شد، خود ازرق را با ضربتی کشتم، اما این چهار فرزندش که هر یک باید با اولین ضربه‌ی نمایشی‌ به درک واصل می‌شدند، کسر شانشان می‌آمد که در مصاف با من شکست بخورند و به زمین بیفتند، کار به جایی رسید که در اثنای دعوای نمایشی، چند ضربت واقعیِ کاری هم به من اصابت کرد، لامصب‌ها می‌خواستند مسیر تاریخ را عوض کنند و آنها من را بکشند، اگر دخالتِ از سر ناچاری و چشم‌غره‌ی شِمر نبود احتمال اینکه موفق به این کار شوند هم البته کم نبود…

5هر یک از ما شهید که می‌شدیم، دو تن از عوامل صحنه با یک برانکارد که از پتو ساخته شده بود، می‌آمدند و شهید را به بیرون از میدان و جایی که از پیش تعبیه شده بود می‌بردند تا لباس‌هایش را عوض کند و به شکل نامحسوس به جمعیت ملحق شده و بقیه تعزیه را ببیند. 
من در آن ایام هم مثل همین حالا، از اضافه وزن ناچیزی در رنج بودم. این بود که وقتی دو فرد یادشده سراغم آمدند، موقع گذاشتن من بر روی برانکارد و انتقالم در آن مسافت کوتاه، کمی به زحمت افتادند. چشمانم بسته بود که شنیدم یکی‌شان به آن یکی گفت: « امام حسین این قاسم‌شون رو کجا نگه داشته بوده که اینقدی شده…»، آن یکی هم جواب داد: «آره، ماشالا…»

6اپیزود ششم از جنس خاطرات بالا نبود، نوشتمش اما چون دوست نداشتم آخرش را تلخ کنم، از خیرش گذشتم. فقط حیفم می‌آید این را نگویم که بعضی وقت‌ها، بعضی حسرت‌ها، مثل خوره به جان روح‌وروان آدم می‌افتند، مثل همین حسرت بی‌پدر بی‌پدری. کاش می‌شد کاری کرد که نباشند این حسرت‌ها…همین.

این مطلب در سایت خبری عصرایران منتشر شده و از اینجا قابل دستیابی است. 



ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو